به تو و عشق تو ایمان دارم هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق |
|||||||||||||||||
چهار شنبه 8 آبان 1392برچسب:, :: 5:37 بعد از ظهر :: نويسنده : مبینا
امروزمون اصن یه وضی شد.بد بود ولی عیبی نداره خاطره میشه.دیشب به هادی جونم گفتم بریم پیتزا بخوریم اونم گفت باشه بریم.قرار گذاشتیم که ناهار بریم بیرون ساعت1ونیم ظهر.من 1آماده شدم راه افتادم از خونه آقایی هم که سر کار بود الهی قربونش برم من.منم کلی راهو پیاده رفتم تا اینکه هادیم کارش تموم شد و به من پیوست.من رفتم پیتزا سفارش دادم.20دقه منتظر موندیم تا آماده بشه بعد من باز رفتم گرفتمش.من اصرار کردم به آقایی جون که بریم جای همیشگی که یه جای پرته تقریبا.بالاتر از دانشگاه.آخه از اونجا خاطراته شیرینی دارم روزای نامزدی همش میرفتیم اونجا.شروع کردیم به خوردن پیتزا الهی قربونش بشم من هادیم گرسنه بود .داشتیم باهم عشقولانه پیتزا میزدیم بر بدن سالاد فصل میذاشتم دهن آقایی جونم.نوشابه براش باز کردم و کلی مسخره بازی دراوردیم.یه تیکه کوچیک از پیتزا مونده بود که دیدیم بععععععععله این پلیسای بی مرام اومدن همه چیرو خراب کردن نذاشتن آقایی جونیم پیتزاشو تموم کنه کصافطا.اخه بگو چه ازاری به شما میرسونیم مگه ما؟هیچی دیگه قلبم تند تند میزد آقایی هم هی منودلداری میده که مبینا تابلو نکن فقط ریلکس باش.از اون پلیسای گنده اخلاق بود.هیچی دیگه عاقا ما رو بردن کلانتری گیر داده بودن که باید بزنگی به بابا و داداشت.منم که به کسی نگفته بودم.تا اقایی رفت از ماشین بیرون با اون عوضیا حرف بزنه سریع زنگیدم به خواهری جریانو گفتم بعدم بهش گفتم که جای مامان باهاشون حرف بزنه.دیگه هی گفتن شماره بابا یا داداشت رو بده منم ندادم.اخر گفت شماره مامانتو بده منم سریع شماره خواهری رو دادم بهش خواهرجونمم الهی دورش بگردم خوب از پسش بر اومد.اونا هم تقریبا باور کردن.دیگه هی امظا گرفتن ارشادمون کردن.ماهم سرو انداختیم پایین خرشون کردیم.بعدشم سریع پریدیم تو ماشین آقایی منو رسوند خونه خودشم رفت دنبال کارش.اینم از ضد حالی که امروز خوردیم.تازه ی عالمه میوه تو کیفم گذاشته بودم که بعد از پیتزا بخوریم که دیگه نشد چون ساعت 3ونیم آقایی سرویس داشت.دلم گرفته خدایا خودت بهمون کمک کن. سلطان قلبم هادی عزیزم مرسی که تنهام نذاشتی مرسی که هستی.همیشه باش.تنهام نزار.وای خدا جون چه عشق قلمبه ای به من دادی.چه مهربونی دارم.مرسیییی خدا جون .سایشو از سرم کم نکن. نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ مبینا هستم متولد 20بهمن71وسلطان قلبم هادی متولد7فروردین 67.از روزی که دیدیم همو دلامون لرزید.با تمام وجود دوسش دارم چون همه جوره عشقشو بهم ثابت کرده.اونم منو دوس داره و تصمیم دارم روزمرگیهامونو بنویسم اینجا آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان
|
|||||||||||||||||
![]() |